میسپارم خویش را...
میتوان این عشق را پرواز داد.....از بلندای جهان آغاز داد
میتوان شعر شکفتن را سرود.....یا که با چشمان تو دلها ربود
کاش این آوا بلند آوازه بود.....هستی ام هرکو زبویش تازه بود
اسم توحید چون بیامد برمیان.....دردلم زد تازیانه زخم جان
یار باید آمد اما تا به کی.....عمر بگذشت و نشد لب تر زمی
فکرهارا تا کجا مخروب تر......دستهارا تا به کی در سیم و زر
یاد او مرد و نفس را تنگ کرد.....وزغمش در دل طلا را سنگ کرد
بیدل اما ناتوان از شکر او.....مستی ه این عشق را آواز کو ؟
مستم اما جاری ام در زندگی.....تا که شد در دل از او آشفتگی
روی او هردم به دل آتش بزد.....سوخت اما ناله را دامن نزد
گفت روزی با دلش خواهم سرود.....نغمه یکتا شدن آماده بود
حال اینک این منم افتاده چند....بی نصیب از لطف او سالی به بند
میسپارم خویش را تا آن غروب.....بر خدای یوم الاخر هست و بود
عهد
|
عهد بستیم که در خویش دو همسایه شویم |
لیک چون دُر به دَر آییم و چو دُردانه شویم |
|
عهد ما بود که در سبزترین محفل خاک |
ز سیاهی بگریزیم و چو پروانه شویم |
|
خم ابروی تو بر نقش زند خط سیاه |
ز فراق تو سزایَست که دیوانه شویم |
|
گاه در نقش^ زَنی نور به دیوار سیاه |
آفتاب است در آنروز که مستانه شویم |
|
عهد بشکست و به دیوار نمایان کندش |
آن سیه شب که پر از ابر ز بیگانه شویم |
|
دست ما گیر که بر پست ترین خار بلند |
حال حق است که بی لطف ز میخانه شویم |
|
مست او لنگ کنان بر در هر خانه مزن |
او سفیری است علم دار که فرزانه شویم |
|
روحم از رنگ جدا ماند، همانست مراد |
که ز رنگ قلمت نقش بر این خانه شویم |
ستاره من
|
تو کجا بوده ای ا ی گل که تویی در نظرم |
چو نمای فلکی، از تو چرا درگذرم |
|
چو ستاره ز فلک نقش نما از هر جا |
در بیابان جهان راهنما در سفرم |
|
مست و بی تاب توام گر نظری اندازی |
جان را هدیه کنم، از تو یقین درنبرم |
|
نی محزون بنواز، عاشقی ات را به خبر |
جلوه کن کز پس این دل تو چه دانی خبرم |
|
می دمد باد بهار ز ره کوچه ما |
جامه افکند ز بیداری من در سحرم |
|
گر تو خواهی که بدانی همه اسرار ازل |
باید اندر دل او جا کنی ای تاج سرم |
مستی
|
دوش دیدم ا و به مسجد مستِ راه |
رُو برون شو تا نیایی وقت و گاه |
|
کی توانی او بخوانی مستِ مست |
چون ز بیداری برون آید گناه |
|
این مثل کز یوسف کنعان مصر |
دست ببُریدند ز دست با یک نگاه |
|
میبرد آن دست تو شیطان دل |
گر نتانی تو ز رب یا بی پناه |
|
خواهی اندر کیش او خلوت گزین |
ورنَه بینی بعد از این صد بیم و آه |
بهار
|
خیز و برون شو که بهار آمده |
نغمۀ عشقم ز هزار آمده |
|
دل ز پس پرده برافکن که دی |
جلوه ز ناکامی کار آمده |
|
بی دل و بی می به کجا ره برم |
کین پی بدعهدی یار آمده |
|
در طلب یار نبودم قرار |
کی به ره دیده قرار آمده |
|
درشکن زلف پریشان شدم |
از خبر گل که نگار آمده |
دلیل پژمردگی
|
کاش در نغمۀ عشقم نفش یار نبود |
رخ زرد خود و آن ماه شب تار نبود |
|
وای بر من که خیالم همه بی حاصل شد |
کاش در هر نظرم جلوه دیدار نبود |
|
من و معشوقه بر آن باور مستانۀ شمع |
کاش در جام جمم شربت بازار نبود |
|
یاد باد آن صدف و لعل گهربار مرا |
یاد آر ای تو نگین سحرم خواب نبود |
|
هر کجا تاب ز نابودی و هجران بردم |
نوش جز باده گلگون شکربار نبود |
|
عشق را در چه توان وصف کنم ای دل من |
چون در اندیشه من جز غم دلدار نبود |
|
|
|

